خبر آمد خبري در راه است سر خوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيا يد شايد پرده ازچهره گشايد شايد
دست افشان پاي كوبان مي روم بردر سلطان خوبان مي روم
مي روم بارديگر مستم كند بي سروبي پا .و بي دستم كند
مي روم كز خوشتن بيرون شوم هرجلوه ي بارخ مجنون شوم
كاش كه همسايه ما مي شدي مايه ي آسايه ي ما مي شدي
هر كه به ديدار تو نايل شود يك شبه حلال مسايل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه ي جان منست نامه تو خط امان منست
ببوسم خاك پاك جمكران را تجلي خانه پيغمبران را
خبرآمد خبري در راه است سر خوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد شايد پرده از چهره گشايد شايد
اناالمهدى
انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
من مهدى، قائمه گيتى، خرد هستى و ادامه خدايم.
شكيب شما در سراشيب عمر. ميوه باغ آفرينش، فراخى آسمانها و نجابت زمين.
من گريههاى شما را مىشناسم.
با انتظار شما هر شام ديدار مىكنم.
نغمهگر ندبههاى شما در ميان كاج هاى غيبتم.
اشك هاى شما آينده من است.
دلتنگي هاى من، گشايش بخت شماست.
من موى گره در گرهم را نذر پريشان شمايان كردهام .
انا المهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد.
از گرانى بار انتظار؛
از تيرگى شبهاى غيبت؛
از هيمنه جور؛
از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خندهها و از دورى اقبال.
من با ندبههاى شما مىبالم.
من تنگى دل شما را مىشناسم.
من برق چشم شما را مى بينم .
گرمى دستهاى شما، چراغ خيمه صحرايى من است.
انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
از دورى و ديرى با من بگوييد. جز من كسى حرف شما را باور نمىكند.
جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگارى است؟
جز من كيست كه بداند زخم شما، شكوفه كدام غم است؟
گريه شما، جارى چه اندوهى است؟
و خنده شما تا كجا شكوهمند است؟
مرا باور كنيد.
من تنهايى شما هستم.
اسب آرزوهاى شما، تنها در چمن ظهور من چابك است.
پرنده اميد شما را من پرواز مىدهم.
و آشناترين رهگذر شهر شما منم.
اناالمهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
مرا بخوانيد و بخواهيد.
مرا تا صبح ظهور، انتظار كشيد.
مرا كه چون پدران روستايى، با دستمالى از مهربانى به سوى شما مىآيم.
با يك سبد انار؛
يك طبق سيب؛
و يك سينه سخن.
من شما را از گريههاى شما مىشناسم و شما مرا از اجابتهايم.
امسال، باران گرسنه خاك است.
ابرها ديگر نمىبارند.
خورشيد به ناز نشسته است.
بهار خرمى نمىكند.
آيا از ياد بردهاند كه شما جمعه شناسان هفته انتظاريد؟
نمىدانند شما شب ها مرا به خواب مىبينيد؟
و روزها
زمين را با آهن اندوه مىشكافيد؟
امسال زمين ركاب نمىدهد،
و گريه انتظار، شما را امان.
من مىآيم، كه هر سال، بهار آمدنى است.
من مىآيم كه سفره شما بى نان نباشد.
و هفته شما، بى جمعه.
اناالمهدى؛ من موعود زمانم. صاحب عصر، قائمه گيتى، خرد هستى، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
اناالمهدى


ای سفر كرده دلم بى تو بفرسود iiبيا
غمت از خاك درت بيشترم سود iiبيا
سود من جمله ز هجر تو زيان خواهد شد
گر زيانست درين آمدن از سود iiبيا
مايه راحت و آسايش دل بودى iiتو
تا برفتى تو، دلم هيچ نياسود iiبيا
ز اشتياق تو درافتاد بجانم iiآتش
وز فراق تو درآمد بسرم دود بيا
گر ز بهر دل دشمن نكنى چاره من
دشمنم بر دل بيچاره ببخشود iiبيا
زود برگشتى و دير آمده بودى iiبكفم
دير گشت آمدنت دير مكن زود iiبيا
كم شود مهر ز دورى دگران را iiليكن
كم نشد مهر من از دورى و افزود بيا
گر به پالودن خون دل من دارى iiميل
"اوحدى" خون دل از ديده بپالود iiبيا


