همدلی از هم زبانی بهتر است!!!
گرامی داشت مولانا جلاالدین بلخی در این روز ها زبان فارسی و کشورهای فارسی
زبان را متوجه این نکته نموده است که : این کشور ها از جهات مختلف با هم اشتراکات
زیادی دارند ؛ از جمله زبان که عامل مهم ارتباط و تبادل و تعامل می باشد ، ولی با وجود
این ها، گویا همدلی از هم زبانی و... بهتراست !
که برخورد کشور جمهوری اسلامی ایران با مهاجرین این مسئله را به خوبی نشان داد !
که گویا انگیلیسی ها و عراقی ها و اسرائیلی ها و... بیشتر از مهاجران بی پناه و هم زبان ،
هم کیش ، هم مذهب ، همسایه و... در نزد آنان از احترام برخوردار است! و هزان حرف های
نگفتنی دیگر ....
در ادامه شکوائیه ای را از زبان شاعر معاصر ، شاعر فارسی زبان برای کسانی که زبان فارسی را می
دانند در ذیل قرار می دهم :
ما را نكشت برف و نسيم بهار كُشت
اين كِشتِ تشنه را نفسِ جويبار كُشت
گفتند، صد كنايه شنود و هنوز هست
باري به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند، با خروش و هياهو نميرود
تا جان نميرسد به لب او، نميرود
درمان او نشد به نمكدان و كفش هم
حتّي به تازيانه و داغ و درفش هم
q
ـ مردم! فداي نان شدن از ما كسي نديد
سربارِ اين و آن شدن از ما كسي نديد
اين حلق، همصداي خودش بود و باز هست
اين تن به روي پاي خودش بود و باز هست
مردم! اميد مادري از دايه كس نداشت
چشمي به باغِ خانة همسايه كس نداشت
گفتم دوباره آب دهم باغ و كشت را
با سال تازه، تازه كنم سرنوشت را
گفتم همين بس است كه ياران به روي من
وا ميكنند پنجرههاي بهشت را
گفتم همين بس است كه ديگر نمينهم
بر روي سنگِ خانة همسايه خشت را
گفتم همين بس است كه وا ميكنم به فخر
صندوق كهنهاي كه پدر بست و هِشت، را
ديگر نميكنند دهانهاي بيدريغ
با حرفِ بد تلافي اعمال زشت را
اين كشتِ بيش و آفت كم نيز مالشان
قفلي كه بستهام به حرم نيز مالشان
آسوده با تمام زمين زندگي كنند
كمتر شويم و بهتر از اين زندگي كنند
q
امّا نكشت برف و نسيم بهار كُشت
اين كشتِ تشنه را نفسِ جويبار كُشت
ما را نسوخت آتش و آتشبيار سوخت
آوارهگرد باديه را سايهسار سوخت
هر ميوهاي كه دست رسانديم، چوب شد
هر چشمهاي كه قسمت ما شد، رسوب شد
در باز كرده وحشتِ ديوار ديده، من
از كربلا گذشته و افشار ديده، من
از تكدرختهاي بيابان پيادهتر
با اين وجود، از همگان ايستادهتر
q
اين قوم را جنازه به پيراهن است و بس
تنها سر بريده به روي تن است و بس
مثل درختهاي نجيبي كه سهمشان
از سايهسار باغ، تبرخوردن است و بس
هرچند قدر بودن خود ميوه ميدهند،
گفتند، راه چارةشان كندن است و بس
اين مردمان كهاند كه در شام خانهشان
تنها اجاق دربهدري روشن است و بس؟
ايمانشان فروختة نان كس مباد
اينان كه نان سفرةشان آهن است و بس
q
گفتند صد كنايه شنود و هنوز هست
باري به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند ماندگار حضوري دوباره شد
مستوجب مراحل بعد از اشاره شد
... شب بود، برف كوچه به خونابه رنگ خورد
ديگر غريبه سيب ندزديده سنگ خورد
ديگر به شهرِ آينه آهن رواج شد
پاي شكستهام به بريدن علاج شد
گفتم كمي تأمل... و سنگ استخوان شكست
گفتم «خدا» و «حافظ» آن در دهان شكست
q
ديگر زبانِ شكر به شكوا گشوده شد
تيغم به پارة جگرم آزموده شد
نيمي به بيزباني و نيمي به كين گذشت
آري، بهار فرصت ما اينچنين گذشت