تبليغاتX
دانستن حق ماست
زبان دري/ يا زبان فارسي/يا هردو ؟؟


دانستن حق ماست









۱ـ اگر با ديدی انديشمندانه، سيری در تاريخ و جغرافيای زبان پارسی دری انجام دهيم، با وضاحت كامل درخواهيم يافت كه اين زبان از بدو تولد خويش تا امروز، دريك حوزهء محدود و معينی قرار دارد، كه نظر به شكل هندسی اش، ميتوان آن را(دهليز) ناميد. اين دهليز صرف يك دهليز ارتباطات زبانی و ادبی نبوده، در طول سده ها و هزاره ها، گهوارهء بزرگترين تمدنهای بشری، مهد اصيل مهمترين خانواده های لسانی، شاهرگ اقتصاد و بازرگانی بين المللی و خلاصه پيشتاز و سرامد همگان بوده است. همچنان كه كشورهای شامل اين دهليز(ايران، افغانستان و تاجكستان) درطول زمانه ها و تا آن گاه كه تاريخ در حافظه دارد، دارای پيوند های مشترك فرهنگی، سياسی، مدنی، آيينی، اقتصادی و... نيز بوده اند.
به سخن ديگر، بادرنظرداشت موقعيت جغرافيايی و به هم چسپيدهء كشورهای تاجكستان، افغانستان و ايران و روابط گوناگون باستانی شان- به خصوص همزبانی مردمان اين كشورها – ميتوان گفت كه اين عوامل باعث شده، ايشان در دل تاريخ از يك فرهنگ مشترك خودی نيز برخورداربوده و در امتداد جغرافيايی اين سه كشور، يك دهليز فرهنگی – تاريخی مشترك را تشكيل دهند.
چنانكه گفتيم درهمين دهليز فرهنگی، بزرگترين مدنيتها به ميان آمد، درهمين محيط خانواده های بزرگ لسانی زاده شد و...؛ مگر دريغ ودرد كه دستان مرئی و نا مرئی سياست، فشردگی تاريخی – جغرافيايی اين دهليز را درهم شكست و در جهت برچيدن همه آثار آن تلاشهای وسيعی صورت گرفت، كه متأسفانه تا هنوز هم ادامه دارد. باز هم درد و دريغ كه آدمهايی از بطن همين حوزهء فرهنگی، آگاهانه يا ناآگاهانه با تعصب و افراطيگری خويش، روند قطع و انهدام اين دهليز را بيشترازپيش سرعت ميبخشند.
افراطي­گری در هر لباس و جامه، به هر شكل و شمايل و به هر نوع و دليلی كه باشد ناپسند است و مطرود و مايهء ظهور انواع گوناگون لغزشها و رنجشها و رويش نگاههای نابخردانه و ناهموار درابعاد مختلف زندگی آدمها. حتی عشق كه مقدسترين هديهء ملكوتی است، اگر دستخوش افراط شود، به نوعی نفرت ناآگاهانه مبدل ميگردد و اصالت خويش را به كف كفه ها ميسپارد.  بدبختانه اين موجود نامرئی شوم، از دير زماني ­است كه در محيط فرهنگی ما پارسی گويان، سايه افگنده و بسا از اوقات باعث بروز كژنگريهايی گرديده كه دنبالهء آن به نزاع و مشاجره كشيده است و يا نهفته هايی از آن به چنگ فرهنگ ستيزان افتاده و آنها در مواقع لازم از همان دسته­ای كه ما خود برای تبرشان داده بوديم، در براندازی ما و فرهنگ ما سود بي­نهايت جسته اند.


 
بی پرده تر سخن بگويم: روی سخن من به طرف برخی از برادران همزبان، همكيش، همسايه و... و... و...؛(ولی نه همدل) ايرانی ماست، كه گاهگهاهی به اشتباه اسلحهء گرم و آتشبار سنگين خويش را با رگبار الفاظ ناسنجيده و ناسفته و احساساتی بر ديگران مينمايانند و در ين دهليز فرهنگی به حيث يك راهزن عمل ميكنند، كه نميشود بهتر از(قطاع الطريقان فرهنگی) نام ديگری برايشان جستجو كرد.
برخی از برادران ايرانی ما، هرچه رودكی و سنايی و مولوی و جامی و انوری و بوعلی و خاقانی و بومسلم و سيد جمال الدين  كه در اطراف و اكناف عالم هست، همه را گردهم ميكنند و با كوبيدن(مهر ايرانی) بر پيشانی شان، همه را مال حق و حلال خويش ميپندارند. پس ازان هرچه افتخارات تاريخی و آثار باستانی و علوم و فنون كهن، كه به چنگ شان ميافتد، همه را كشان كشان و با زور و عرقريزی فراوان به اندرون مرزهای سياسی كشور خويش ميكشند و نميگذارند كه حتی ورقپاره يی از يك كتاب قديمی، يك متر بيرونتر از مرزهای شان به زمين بيفتد.

ما در افغانستان به هيچ شاعر متقدمی به چشم شاعر ايرانی، يا تاجكی و يا افغانی ننگريسته­ايم و هميشه در طول زمانه ها گفته­ايم: شاعران فارسی گوی؛ مانند: حافظ و سعدی و رودكی و مولوی و سنايی و خاقانی و صدها تن ديگر؛ اما از نظر برخی دوستان ايرانی ما، همهء ادبا، شعرا، فلاسفه و دانشمندان، ايرانی اند: سنايی غزنوی ايرانی، جامی شاعر عارف ايرانی، مولانا جلال الدين محمد بلخی ايرانی، خاقانی شروانی ايرانی، سيد جمال الدين اسد آبادی ايرانی، ابومسلم ايرانی و...

چندی قبل، هنگام گشت و گذار در خم و پيچ كوچه ها و پس كوچه های انترنت، گذارم به وبلاگی افتاد، كه صفحهء آن را تصوير پشتی (مجلهء ايرانشناسی) آذين بسته بود و پايينتر از آن سرنامهء مقاله يی جلب نظر ميكرد، زير عنوان (گناه نابخشودنی جمهوری اسلامی ايران در حق زبان فارسی در تاجيكستان)، كه آن مقاله را آقای (جلال متينی) نوشته بودند. ايشان در قسمتی از مقالهء خويش نوشته اند:
((حد اكثر تا يك قرن پيش، نام زبان رايج در ايران و افغانستان و آسيای مركزی، ((فارسی)) بود و اروپاييان و آمريكاييان نيز حتی در كتابهای مرجع خود از آن با كلمهء
Persian  يا معادل آن در زبانهای خود يادميكردند؛ ولی از اوايل قرن بيستم ميلادی، سياستهای ذی نفع در منطقه، اين وحدت كلمه را از بين برد. در اتحاد جماهير شوروی، زبان فارسی زبانان جمهوری جديدالتأسيس تاجيكستان و ازبكستان را ((تاجيكی)) ناميدند و در افغانستان ((دری)). و اين نامگذاری را به قرون پيشين نيز تسری دادند. چنانكه از جمله رودكی سمرقندی شاعر قرن سوم و اوايل قرن چهارم شد شاعر تاجيك و سنايی غزنوی شاعر دری گوی و گاهگاه شاعرانی را كه زادگاهشان در محدودهء جغرافيايی فعلی ايران بوده است، مانند فردوسی و خيام نيز شاعر تاجيك يا دری گو خواندند و اصرار براين كه تاجيكی زبان مستقل و جدا از فارسی است، همچنان كه دری نيز با فارسی و تاجيكی ارتباطی ندارد.))

برگرفته شده از سايت آریایی افغانستان -  نوشته: احمد ياسين فرخاری

 

2ـ آل سياست، فارسي دري و اصحاب رسانه - ابوالفضل شكوري‌

اخيرا گروهي از روزنامه‌نگاران و اصحاب مطبوعات كشور برادرمان افغانستان كه با نام <اتحاديه ژورناليستان افغانستان> فعاليت مي‌كنند از روزنامه اعتماد ملي بازديد داشتند و در جلسه شوراي تيتر روزنامه شركت جستند. نشست صميمانه و مغتنمي‌بود كه در آن حول و حوش زبان فارسي و مسائل و مشكلا‌ت آن نيز سخني گفته شد. در آن نشست لذت‌بخش، نگارنده به اشارت نكته‌اي را بازگو نمودم كه اكنون مي‌خواهم آن را بازتر بيان كنم. در ايام كودكي شنيده بودم كه مردمان مي‌پنداشتند موجود مرموزي به نام <آل> يا <ننه‌آل> وجود دارد كه عفريته‌اي از جنس جنيان است و چنگال‌هاي آهنيني دارد. <آل> سمبل نسل‌كشي انسان بود و دشمن نامرئي زنان تازه‌زا كه با اين كارشان به حفظ نسل بشر كمك مي‌كردند. آل، موجود مرموزي بود كه مي‌توانست به اشكال گوناگون دربيايد و از جمله به شكل يك <تارمو> و از اين راه خود را درون خوراك زائو و نوشيدني‌هاي وي وارد نموده و به كالبدش نفوذ كرده و جگرش را ببرد و يا اگر زائو را در هفت روز اول زايمان در اتاق تنها مي‌يافت با چنگال‌هاي آهنين جگر او را درمي‌آورد و او را به هلا‌كت مي‌رسانيد كه در اين صورت مي‌گفتند او را آل برد يا آل زد. آل‌زدگي زائوي فوت شده هيچگونه علا‌مت ظاهري نداشت اما وي از پا درآمده بود.‌ به نظر مي‌رسد كه در پنجاه و شصت سال اخير زبان شيرين و ديرپاي فارسي نيز توسط اصحاب پليتيك و آل‌سياست در كشورهاي فارسي‌زبان زير سلطه روسيه و انگليس دچار بيماري و آفت‌زدگي نامرئي و مرموزي از نوع <آل‌زدگي> حافظان نسل بشر گرديده است و اين‌بار اين <آل‌سياست و اصحاب پليتيك> بودند كه تبديل به آفتي همچون <آل> براي فارسي دري شده‌اند. سياست‌هاي فارسي‌ستيزانه روسيه و انگلستان از وقتي كه بر كشورهاي مسلمان‌نشين آسياي ميانه، افغانستان و شبه‌قاره هند تسلط يافتند، بسيار دقيق، نامرئي و مرموزانه درست مانند يك <تارمو> كه افتادنش صدا ندارد، به عنوان يك آفت و همچون يك <آل> به جان زبان فارسي افتاده و كوشيدند جگر آن را از كالبدش بيرون بكشند و از صفحه روزگار محوش نمايند. آنان ابتدا با در پيش گرفتن سياست تغيير خط و رقيب‌تراشي براي فارسي در قلمرو وسيع آن كه از اسلا‌مبول تا تهران و از تبريز تا بمبئي و از دهلي تا كابل و از بخارا و سمرقند تا دوشنبه و عشق‌آباد گسترده بود، تلا‌ش كردند تا آن را از بين ببرند. اين سياست در هند و پاكستان و بنگلا‌دش كاملا‌ موفق از آب درآمد، زبان‌هاي محلي و گويش‌هاي قومي احيا شده و فارسي كاملا‌ متروك گرديده و از رسميت افتاد كه عملا‌ با اين كار فاصله‌هاي اقوام مسلمان آسيا بيش از پيش شدت يافت. زبان فارسي كه زماني زبان رسمي مكاتبه دربارها از عثماني تا هند بود و در شبه‌قاره كتاب‌هايي مانند تاريخ فرشته، تاريخ الفي، مجالس‌المومنين و صدها كتاب ديگر به فارسي دري نگارش و نشر مي‌يافت و شاعران نامداري همچون بيدل دهلوي و ديگران با آن سخن‌سرايي مي‌كردند، اكنون كاملا‌ مهجور گشته و همچون يك <زبان خارجي> تلقي مي‌‌شود، به گونه‌اي كه در هند و پاكستان فرزندان <اقبال> نيز ديوان فارسي وي را بدون ترجمه نمي‌توانند بخوانند. در تاجيكستان و آسياي ميانه نيز خط فارسي را عوض كرده و خط كريل را جايگزين آن نمودند. با اين همه گويا دلشان آرام نگرفت و كوشيدند يكپارچگي باقيمانده فارسي دري را نيز از بين ببرند. اين بود كه به تدريج چند گونه زبان فارسي ساخته و پرداخته شد و براي هر كدام نيز نامي و لقبي نثار گرديد مانند فارسي ايراني، فارسي افغاني يا دري، فارسي تاجيكي، فارسي هندي و ... ‌ آنان و عوامل بومي مسلط‌شان، با اين سياست فارسي‌ستيزانه خود كوشيدند تا نام <فارسي> از روي زبان فارسي‌گويان افغاني و تاجيكي و ... در آسياي ميانه برداشته شود و چنين وانمود كردند كه فارسي رايج در اين مناطق را صرفا بايد زبان <دري> ناميد و نه فارسي. غافل از اينكه همه اينها فارسي دري نام دارند كه از آثار حافظ و سعدي و فردوسي و ابن‌سينا گرفته تا صدرالدين عيني و سيداسماعيل بلخي و ناصرخسرو قبادياني و محمدحسين شهريار و پروين اعتصامي، همه و همه را شامل مي‌شود. تهرانيان به دري سخن مي‌گويند همانگونه كه كابليان. چرا كه فارسي دري اصطلا‌حي است در مقابل زبان پهلوي قديم و فارسي ميانه، چه نوع تهراني و شيرازي آن باشد و چه نوع كابلي و مزاري و دوشنبه‌اي‌اش. ‌ اما مقتضاي سياست اين بود كه اين دو با جعل اصطلا‌ح از همديگر جدا شوند، بنابراين گفته شد كه نبايد از واژگان فارسي رايج در ايران كه براي مظاهر تمدني جديد و دانش و تكنيك تازه در فرهنگستان و يا خارج از آن گزينش، ابداع و رايج شده‌اند استفاده نمود بلكه براي اين منظور بهتر است از واژگان روسي و انگليسي و يا گويش‌هاي محلي متروكه و نيمه‌زنده بهره‌برداري گردد. في‌المثل بايد به جاي روزنامه‌نگار ژورناليست، به جاي روشنفكر انتليكتوال، به جاي دانشگاه ساكلته، به جاي دانشكده پانتون و به جاي رشته تحصيلي پاوانتي يا پانزه و امثال اينها به كار برده شوند تا بدين طريق فارسي‌گويان ايراني، افغاني، تاجيكستاني و هندي و پاكستاني به مرور زمان به راحتي نتوانند با همديگر محاوره نمايند و آثار همديگر را بخوانند و شايد زماني برسد كه حتي به مترجم نياز پيدا كنند! اين <آل> استعمار كه به صورت نامرئي و در قالب يك <تار مو> درآمده و به جان مادر عزيزي به نام زبان فارسي افتاده بود، بالا‌خره كار خود را كرد. هرچند كه تاكنون نتوانسته‌اين موجود زيبا و دوست‌داشتني را كاملا‌ از پا دربياورد وليكن به نظر مي‌رسد كه توانسته است برخي از اندام‌هاي آن را از كار بيندازد. چنانكه اكنون كه آغاز كار است ميان متون جديد ايراني، افغاني و تاجيكي فاصله‌اي است محسوس. اصحاب پليتيك و آل سياست از بوميان اين مناطق در دوره سلطه بيگانگان نيز غافل از همه جا و همه چيز به رشد و گسترش اين بيماري و <آل‌زدگي> زبان مادري‌شان كمك كرده و گويا آن را نشانه‌اي از استقلا‌ل نيز مي‌پنداشته‌اند! اكنون كه آن بيگانگان از آسياي ميانه و افغانستان گريخته‌اند و آل‌زدگي زبان فارسي دري براي آل فرهنگ و اصحاب رسانه و نيز رجال سياست واضح گرديده است، چه نيكوست كه اصحاب رسانه، روزنامه‌نگاران و نويسندگان كشورهاي فارسي‌گوي، كه سازندگان زبان نويند، قطع نظر از مواضع رسمي دولت‌ها، هر از چند گاهي در جايي گردهم آيند و براي يكسان‌سازي واژه نوين و <تقريب زبان فارسي> با هم گفت‌وگو نمايند تا بتوانند اين موجود ظريف و زيباي تاريخ ديرين خود يعني زبان فارسي را از بيماري آل‌زدگي مصونيت ببخشند تا نسل‌هاي آينده همه فارسي‌گويان، آثار قلمي اين نسل را نيز همسان و راحت بخوانند، چنانكه هم‌اكنون همه ما در همه اين كشورها آثار فارسي بزرگاني همچون ناصرخسرو، ابن‌سينا، بلعمي، عطار، حكيم‌سنايي، رودكي، فردوسي، سعدي، حافظ، شمس تبريزي و مولا‌نا را به‌خوبي فهم و هضم مي‌كنيم. البته مطلوب‌تر آن است كه در اين ميان دولت‌ها و اصحاب سياست نيز براي برگزاري همايش‌هاي مشترك فرهنگستان‌ها و وزارتخانه‌هاي مربوطه، دست‌كم هرچند سال يك‌بار بكوشند تا فارسي دري، اين يادگار نياكان نيك‌انديش، از زخم‌هاي زهرآگين <آل‌>‌هاي زمانه مصون بماند. خدايا چنين بادا. ‌* استاد دانشگاه و عضو شوراي مركزي حزب اعتماد ملي انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com ----

3ـ بر کسی پوشیده نیست که در کشور افغانستان سالهای سال قوم پشتون حاکم بوده و الآن هم سعی در بدست گرفتن حکومت دارند ، آنان که زبان از من در آوردی دارند و هیچگونه دستور زبانی و تاریخ زبانی و اثرزبانی ندارند، علاوه بر اینها سخت می کوشند که با حفظ زبان خود شان و بدست آوردن انحصاری حکومت شان بر سایر اقوام تسلط داشته باشند؛ و لذا برای کمرنگ شدن زبان فارسی در افغانستان از راه های گوناگو وارد می شوند که  که یکی از این راهها جلوگیری ازاستفاده نمودن واژه های فارسیی است که در ایران استفاده می شود ، شما وقتی در ادارات و حتی بازار وقی فارسی صحبت کنی فوراً می گوید این ایرانی است !! و متأسفانه فارسی زبانان کشور ما هم که چندان آگاهی از مسایل ندارند و در فکرش ( به خاطر مشکلات اقتصادی و فقر فرهنگی نیستند) هم نیستند مقاومت نمی کنند و گفته های آن ها تأیید می­کنند !!! نمی توانند در جواب بگوید که این فارسی است و از واژه های خارجی و بیگانه (که در پست های بعدی به آنها اشاره خواهد شد) نیست که شما به وفور استفاده می کنید؛ که این خود یکی دیگر از عوامل جدایی زبان فارسی و کشورهای فارسی زبان می باشد .

4ـ عامل دیگر خود فارسی زبانان کشورهای افغانستان و تاجیکستان می باشند که نا خود آگاه از واژه های بیگانه استفاده می کنند و به زبان فارسی اهمیت چندانی نمی دهند و عمق فاجعه را درک نمی کنند، و هیچ کار زیر بنایی برای زبان فارسی انجام نمی دهند!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 8:48  توسط لطیف  |