آینه در آینه
نقدي بر كتاب «فرهنگ فارسي ـ دري، دري ـ فارسي»
یادآوری
ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد
گویا ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به زبان فارسی افغانستان ضربه بزنند. حالا
بگویید دری یا فارسی، فرقی نمیکند. مهم این است که این زبان در معرض تهاجمهای
مستقیم و غیرمستقیم و خواسته و ناخواسته است. تهاجم مستقیم همان است که در داخل
کشور و با ورود بیرویه واژگان بیگانه و دیگر آفتهای زبانی میبینیم و غیرمستقیم آن، گاه از
سوی کسانی مشاهده میشود که شاید به نیت خیرخواهی سنگی بر این آینه میزنند. باری،
یکی از این خیرخواهیهای ناسودمند، انتشار کتابی است که اینک به معرفی و نقد آن
پرداختهام. ناسودمندیاش را در خود بحث نشان دادهام.
فرهنگ فارسي ـ دري، دري ـ فارسي
تأليف ورژخاچاطوري پارسادانيان
نشر فرهنگ معاصر
چاپ اول، تهران، ۱۳۸۵
۲۰۰۰ نسخه، ۱۷۶ صفحه، رقعي
اين كتاب، چنان كه از نامش پيداست، يك فرهنگ دوجانبه است و مؤلف ـ كه خود يكي از استادان دانشگاه «هراچيا آچاريان»
كشور ارمنستان است ـ در آن كوشيده است واژگان خاص فارسي ايران و افغانستان را به هم برگردان كند. بخشي از كتاب،
اختصاص به ترجمه از فارسي به دري دارد و بخشي برعكس. در مجموع، در هر دو بخش، بيش از ۳۵۰۰ واژه و يا تركيب گرد آمده
است. به اينها بايد افزود پيشگفتار دكتر غلامرضا ستوده استاد ادبيات دانشگاه تهران و مقدمة كوتاه مؤلف را.
مسلماً انتشار كتابهايي از اين دست، ميتواند براي ايجاد شناخت بيشتر ميان
فارسيزبانان مؤثر باشد، چون اهل تحقيق هر كشور، بسياري از واژگان كهن اين زبان را
كه در كشور خودشان متروك شده است، در زبان كشور ديگر زنده و رايج مييابند و اين
خالي از جذبهاي نيست.
از سويي ديگر، چنين فرهنگي ميتواند در گسترش داد و ستد زباني ميان همزبانان
سودمند باشد. آگاهي مردم دو كشور از رهيافتها و تلاشهاي زباني همديگر، ميتواند به
بهبود وضعيت زبان فارسي در هر دو كشور كمك كند.
ولي نبايد از نظر دور داشت كه قدري كمدقتي در عنوان و محتواي كتاب، ميتواند
سودمنديهاي فوق را كمرنگ كند و حتي زمينة افتراق و سوءتفاهم ميان همزبانان را
فراهم آورد، كه متأسفانه اين فرهنگ از اين عارضه بدور نمانده است.
اولين مشكل، در عنوان اين كتاب است. عنوان موجود چنين ميرساند كه «فارسي» و
«دري» دو زبان مستقلاند و اين فرهنگ نيز چيزي است از نوع فرهنگ انگليسي به
فارسي يا امثال آن. متأسفانه در پيشگفتار و مقدمة كتاب، به درستي در اين مورد
روشني افكنده نشده است. بهتر بود كه كتاب عنواني از نوع «فرهنگ تفاوتهاي زباني
ايران و افغانستان» يا امثال آن ميبود.
از اين كه بگذريم و به محتواي كتاب نظر افكنيم، فهرست واژگان و معاني آنها را خالي از
خلل نمييابيم. فرهنگ لغت، يك كتاب مرجع است و تأليف آن، دقت، جامعيت و رعايت
ظرايف بسياري را طلب ميكند. خطايي كه در يك فرهنگ لغت رخ ميدهد، چون مورد
استناد پژوهشگران، نويسندگان و مترجمان قرار ميگيرد و بدين ترتيب تكثير ميشود،
بسيار زيانبار است.
كتاب حاضر، متأسفانه هم از لحاظ روش و هم از لحاظ دقت و جامعيت، جاي چند و چون
بسيار دارد كه ما اينك آنها را فهرستوار ارائه ميكنيم. البته نميتوان مدعي شد كه
هيچ فرهنگ لغتي خالي از خطاست، ولي آنچه مهم است، ميزان و شدت اين
خطاهاست كه در اين كتاب، بسيار است. مثالهايي كه در پي ميآيد، فقط با تأمل در
سيصد مدخل حرف «س» اين فرهنگ استخراج شده است و اين خود روشن ميدارد كه
ميزان اين خطاها در كلّ كتاب تا چه حد است.
۱. نادرستيها
به گمان من، مهمترين كاستي اين كتاب، نادرستيهاي نسبتاً زيادي است كه در معني واژگان رخ داده است. مثلاً در حرف «س» از
قسمت «فارسي ـ دري» اين فرهنگ، اين نادرستيها را ميتوان ديد. (صورت درست را در پرانتز مشخص كردهايم.)
ساعتساز، ساعتفروش: ساعتوالا (در افغانستان همينساعتساز و ساعتفروش
رايج است.)
سالاد: خورش (سلاته درست است، نه خورش)
ستون: گادر (گادر به معني تير است، نه ستون، و آن هم فقط در ساختمانها و نه در هر
جا.)
سنجاق سينه: لاكت (لاكت گردنآويز است، نه سنجاق سينه.)
سوپ: شوربا (در افغانستان شوربا به آبگوشت ميگويند، نه به سوپ)
سوخت: روغنيات، محروق، محروقات (سوخت در معناي مواد سوخت نفتي، تيل
ميشود.)
سوخت هواپيما: محروقات طياره (درستتر آن، تيل طياره است.)
سوغاتي: سرراهي (سوغاتي و سرراهي يكي نيست، بلكه سوغاتي را مسافر ميآورد
و سرراهي هنگام رفتن مسافر به او داده ميشود.)
سربرگ: برگه (كلمة برگه تقريباً در افغانستان رايج نيست.)
سريعالسير: تز رفتار، تيزرفتار (تزرفتار آن معلوم نيست كه چيست.)
سنجاق: پن، سنجاق (پنگ درست است، نه پن) ( البته سنجاق قفلی) لطیف جید.
سوسيس: ساسج (ساسيچ درست است، نه ساسج)
سگك: قيتك، كمر گل (سگك در هر دو كشور رايج است. قيتك معادل گيره است، نه
سگك)
سپرز: طحال (در گويش رسمي افغانستان، بدان تلي ميگويند نه طحال)
۲. اتكا بر لهجة عاميانه
اين كتاب، قاعدتاً يك فرهنگ عاميانه نيست و به همين لحاظ، بايد بر مبناي تلفظ رسمي و
كتابي كلمات استوار باشد، نه تلفظ عاميانة آنها. اگر تلفظ عاميانه را ملاك قرار دهيم، بايد
مثلاً «خونه» (در ايران) را به «خانه» (در افغانستان) ترجمه كنيم، يا برعكس، «شار» را
به «شهر» برگردانيم.
ولي مؤلف كتاب، شايد به واسطة ناآشنايي با شكل گويشي كلمات دو كشور، نتوانسته است ميان شكل كتابي و عاميانة كلمات
تفكيك كند و به همين لحاظ، مثلاً «ساطور» را «ساتول» و «ساعت آب گرم» را «صحت حمّام» ترجمه كرده است، در حالي كه به
واقع «ساطور» و «ساتول» يكي است و «ساعت آب گرم» همان «صحت آب گرم» بوده است كه به سبب كمدقتي مردم چنين ت
حريف شده است. همينگونه است «ساتتيري» به جاي «ساعتتيري» و «زمبيل» به جاي «زنبيل».
۳. اتكا بر گويشهاي محلي يا متروك
و باز انتظار ميرود كه اين فرهنگ براي تبديل واژگان رايج در زبان رسمي و هنجار دو
كشور تهيه شده باشد، نه گويشهاي محلي و احياناً كمكاربرد. ولي در موارد بسيار،
نويسنده به جاي استفاده از كلمة هنجار و رسانهاي كه در كل كشور شناخته شده است
و چه بسا كه با معادل ايراني خود هيچ اختلافي ندارد، دست به دامان واژگان محلي يا
كمكاربرد شده است. مثلاً «لاكپشت» را كه در لهجة رسانهاي افغانستان «سنگپشت»
است، به «سنگبقه» برگردانده است، يا «ساقه» را «نار» و «سفيد» را «ساچي»
معني كرده است.
به همين ترتيب، در بسيار موارد به جاي واژگان زنده و رايج در افغانستان، به واژگاني اشاره شده است كه اكنون از زبان فارسي اين
كشور رخت بربسته اند، مثل «سركاري» به جاي «دولتي»، در حالي كه «سركاري» كلمهاي است متعلق به حدود يك قرن قبل و اينك
همان «دولتي» به جايش رايج است.
به همين سبب، در اين فرهنگ گاه به واژگاني بسيار غريب و دشوار بر ميخوريم كه
شايد كمتر كسي از مردم افغانستان با آنها آشنا باشد. مثلاً در بخش «فارسي ـ دري» در
حرف «س» اين كلمات فارسي، چنين معني شدهاند:
ستيزهجو: جگار
سخت و دشوار: چتين
سرازيري: اوترايي
سبد بزرگ: خمبه
سخت: كوركي
سرتختي: ستره
سقم: تبق، تبك
سبزينه: زرغونه
سده: سدي
سردسته: سرغنه
۴. اتكاي زياد بر واژگان غيرفارسي
اين فرهنگ، چنان كه نامش حكايت ميكند، براي برگردان واژگان فارسي و دري تأليف شده است. ولي در بسيار موارد، كلمات
پشتو يا فرنگي به عنوان دري مطرح شده است، در حالي كه آن كلمات در دري (يا همان فارسي افغانستان) يا كاربرد ندارد و يا
معادلهاي رايجتري دارد. البته در مواردي ما كلمات دخيل را داريم كه در اين زبان تثبيت شده و جاي دارد كه در فرهنگ بيايد، مثل
«پنسل»، «بايسكل» و «پوهنتون» و در اين موارد هم البته بايد قيد شود كه اين كلمات از چه زباني آمده است. ولي در اين فرهنگ
بعضي واژگاني را ميبينيم كه ممكن است در مراكز آموزشي و اداري كاربرد داشته باشد، ولي در عمل وارد زبان فارسيزبانان
افغانستان نشده است، مثل «كال» (سال)، «كالني» (سالانه)، «ستر» (بزرگ) و «سكيم» (نقشه).
وجود اين واژگان در اين فرهنگ، سبب ميشود كه خوانندگان آن، واژگان دخيل در
فارسي افغانستان را بسيار بيشتر از حدّ موجود بپندارند.
۵. كمدقتي در مترادفها
منظور ما از اين مبحث اين است كه بسيار كلمات در يك زبان مترادفهايي دارند، ولي
ممكن است در زبان ديگر، اين شبكة مترادفها با همان دقت و كيفيت موجود نباشد. در اين
صورت در يك فرهنگ دوجانبه نميتوان هرآنچه را كه در يك بخش فرهنگ آمده است، در
بخش ديگر به صورت وارونه درج كرد.
مثلاً در افغانستان كلمة «بجه» در كنار ذكر «ساعت» رايج است، چنان كه مثلاً ميگويند
«ساعت هفت بجه صبح است». بنابراين در بخش «دري ـ فارسي» با اندكي تسامح
ميتوان «بجه» را «ساعت» معني كرد، ولي درست نيست كه همانند مؤلف كتاب، در
بخش «فارسي ـ دري» برعكس «ساعت» را «بجه» ترجمه كنيم، چون سبب ميشود
كه خوانندة ايراني گمان برد كه در افغانستان، در كل به «ساعت» (چه در معناي وسيله
و چه در معناي واحد سنجش زمان) «بجه» ميگويند.
به همين ترتيب، در افغانستان ـ چنان كه در اين كتاب آمده است ـ كلمة «ساچي»
مترادف «سفيد» است. حال ميتوان در بخش «دري ـ فارسي» كتاب، «ساچي» را
«سفيد» معني كرد تا خوانندة ايراني، معني آن را بداند. ولي درست نيست كه در بخش
«فارسي ـ دري»، كلمة «سفيد» را «ساچي» معني كنيم، چون در اين صورت گمان
ميرود كه در افغانستان هميشه اين رنگ را «ساچي» مينامند و اين گمان درست
نيست.
همين گونه است «ترهبار» كه در ايران به «سبزيجات» گفته ميشود و لاجرم بايد در
بخش «فارسي ـ دري» كتاب معني شود، كه شده است. ولي انتظار نميرود كه در
بخش «دري ـ فارسي» نيز «سبزيجات» را به «ترهبار» معني كنيم و چنين گمان رود كه
«سبزيجات» در ايران اصلاً رايج نيست.
در اين كتاب، اين اتفاق بسيار افتاده و گاه دو كلمة مترادف، يكي با عنوان فارسي و ديگري با عنوان دري مطرح شده است در حالي
كه مردم هر دو كشور با هر دو صورت از اين مترادفها آشنايند. اين چند مثال را ببينيد:
ستمگر: ظالم
سرنوشت: طالع
سلاح: اسلحه
سرسفيد: پيرزن
سجاده: جاينماز
ساحره: زن جادوگر
سترون: نازا
سند: دستاويز
سان: طرز
سود: ربح
نتيجة اين كمدقتي در كاربرد مترادفها اين شده است كه زبان مردم دو كشور در اين كتاب بيش از حد واقعي متفاوت به نظر ميرسد
و اين به نفع هيچكسي نيست.
۶. رعايتنكردن بعضي اصول
علاوه بر اينها، بعضي ديگر اصول فرهنگنويسي هم در اين كتاب رعايت نشده است، از
جمله شناخت حد و حدود واژگان و تركيبها و پرهيز از دوبارهكاري در معرفي يك واژه.
توضيح اين كه در اين كتاب، بعضي عبارتها معني شده است كه نميتواند در راستة كار يك فرهنگ لغت باشد، مثل موارد زير:
سراسر جهان: هفتاقليم
سران دولت: اراكين دولت
سرفصلهاي حسابداري: پلانشيت
سوار كردن تجهيزات: بستهكاري كردن
و اما منظور از دوبارهكاري اين است كه گاهي يك واژه به صورت مستقل معني شده و بلافاصله در قالب تركيب اضافي يا فعل
مركب نيز دوباره معرفي شده است، در حالي كه اين كار ضرورتي ندارد. اين موارد را ببينيد:
سطح: سويه
سطح زندگي: سوية زندگي
سطح معلومات: سوية معلومات
سعي و كوشش: تپ و تلاش
سعي و كوشش كردن: تپ و تلاش كردن
سكسكه: هكك
سكسكه كردن: هكك كردن
ساكت: چپ، خاموش
ساكتشدن: چپشدن
سان: كتان
سان سفيد: كتان سفيد
قاعدة ديگر اين كه در معنيكردن عبارتهايي كه يك بخش مشترك و يك بخش متفاوت
دارند، ميبايد فقط بخش متفاوت معني شود، مگر اين كه به تنهايي معنايي نداشته
باشد. بنابراين درست نيست كه «سال ميلادي» را به «سال عيسوي» ترجمه كنيم، بلكه
درست اين است كه فقط «ميلادي» را به «عيسوي» برگردانيم. حالا اين كلمه ممكن
است با «سال» تركيب شود يا با «قرن» يا هر چيز ديگر.
و چيز ديگري كه در جاي جاي كتاب به چشم ميخورد، واژگاني است كه در هر دو طرف كاملاً يكسان است، به شكل زير:
درو: درو
دقيقه: دقيقه
مرغ: مرغ
ديوانه: ديوانه
غيرت: غيرت
در مقدمة كتاب يادآوري شده است كه اينها، كلماتياند كه در نوشتار يكسان ولي در تلفظ متفاوتاند. ولي به نظر نميرسد كه اين
بتواند دليلي قانعكننده براي فهرستكردنشان به حساب آيد، چون با اين مبنا بايد بيشتر واژگان موجود در زبان دو كشور را فهرست
كرد، چون دامنة تفاوت تلفظ بسيار وسيع است. از اين گذشته، هيچ پيدا نيست كه ميان تلفظ «مرغ» در ايران و افغانستان بهراستي چه
تفاوتي وجود دارد.
بهتر اين بود كه مؤلف در مقدمة كتاب اصول و معيارهاي كلي تلفظ واژگان در دو كشور را
برميشمرد و از متن فرهنگ اين واژگان مشابه را حذف ميكرد.
۷. عدم جامعیت
يك فرهنگ لغت، علاوه بر دقت، بايد جامعيت هم داشته باشد، يعني همه يا اكثر واژگاني را كه در حوزة كار مؤلف ميگنجند، در
آن بتوان يافت. از سويي ديگر، ميدانيم كه نميتوان تكتك واژگان متفاوت در ميان همه اقشار اجتماعي، صنوف شغلي، مراكز
اداري و نظامي و متون درسي دو كشور را در چنين فرهنگ كوچكي گنجاند. پس لازم است كه مؤلف چنين كتابي دست به گزينش
بزند و واژگاني را كه بيشتر بر زبان مردم جارياند يا در مطبوعات و رسانهها استفاده ميشوند در اولويت بگذارد. در كتاب حاضر،
اين اولويتبندي ديده نميشود. به همين سبب، كلمهاي كمكاربرد مثل «سنبهنشان» كه اصطلاحي است در تعميرگاهها و
تراشكاريها در كتاب آمده است، ولي فقط در حرف «س» و در بخش «فارسي ـ دري» اين فرهنگ، كلمات پركاربردي از اين قبيل،
غايباند: سد، سر خوردن، سرسره، سرشير، سرنيزه، سفره، سلول، سمسار، سنجاقك، سنگواره و سوسك.
مجموعة اين عوامل، سبب شده است كه در اين كتاب، تصويري ناقص و نادرست از زبان فارسي افغانستان ارائه شود و اين،
سودمنديهاي احتمالي اين اثر را كاهش داده است. البته اصل اين كار، يعني تأليف چنين كتابي، آن هم توسط فردي غير فارسيزبان،
جاي تقدير و ارجنهادن دارد. ولي متأسفانه مؤلف به سبب محدودبودن اطلاعات، منابع و ارتباطات خود، نتوانسته است اثري خلق
كند كه با اطمينان كافي بتوان بدان تكيه كرد. ناشر كتاب نيز با همه دسترسياي كه به جامعة مهاجر افغانستان در ايران داشته است،
در ويرايش و اصلاح اثر نكوشيده آن را به همين طرز معيوب به بازار فرستاده است، آن هم با مقدمة يكي از استادان دانشگاه ايران و
معاون
مؤسسة لغتنامة دهخدا كه انتظار ميرفت حداقل ايشان بر كاستيهاي اين كتاب وقوف داشته باشد.
برگرفته شده از وبلاگ محمد کاظم کاظمی